سایه های گذشته

سایه‌های گذشته

(بر اساس واقعیت)

مقدمه


الیاس در آینه خیره شده بود. خطوط چهره‌اش خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند. مدت‌ها بود که از خودش فرار می‌کرد، از گذشته‌ای که هر شب در کابوس‌هایش جان می‌گرفت. اما امشب، تصمیم گرفته بود که با آن روبه‌رو شود.

بازگشت به خانه


با قدم‌های سنگین به سوی خانه‌ای رفت که روزگاری در آن بزرگ شده بود. در چوبی قدیمی هنوز همان رنگ قهوه‌ای تیره را داشت. با دودلی دستگیره را چرخاند و داخل شد. بوی چوب نم‌خورده و خاطرات قدیمی در فضا پیچید. هر گوشه‌ی این خانه برایش تداعی‌کننده‌ی لحظاتی بود که سال‌ها در ذهنش مدفون شده بودند.

دیدار با ماریا


ناگهان صدای آرامی در گوشش پیچید. صدایی که بیش از دو دهه بود نشنیده بود: “الیاس… برگشتی؟” قلبش فرو ریخت. چرخید و نگاهش به چهره‌ی نحیف و چشمان پر از اندوه ماریاش افتاد. با صدایی لرزان گفت: “ماریا؟ شما هنوز اینجا زندگی می‌کنید؟”

ماریاش آهی کشید و روی صندلی کهنه نشست. “کجا می‌رفتم؟ منتظر تو بودم…”

مرور خاطرات تلخ


الیاس لب‌هایش را فشرد. خاطراتی که سعی کرده بود دفن کند، زنده شدند. ریچاردش مردی سخت‌گیر و خشن بود. هر اشتباهی مجازاتی سخت به دنبال داشت. الیاس سال‌ها پیش از خانه فرار کرده بود تا از سایه‌ی آن روزها خلاص شود. اما حالا، با هر نگاه ماریاش، همه‌چیز زنده می‌شد.

“الیاس، تو چرا رفتی؟ چرا هیچ‌وقت برنگشتی؟” ماریاش آهسته گفت.

الیاس بغض کرد. “نمی‌توانستم، ماریا. این خانه برایم پر از ترس بود… پر از درد. نمی‌توانستم بمانم.”

ماریاش نگاهش را به زمین دوخت. “می‌فهمم پسرم. اما من چطور؟ چرا مرا تنها گذاشتی؟”

حقیقتی که هرگز نمی‌دانست


الیاس پاسخی نداشت. او همیشه به فرار فکر کرده بود، اما هیچ‌وقت به این فکر نکرده بود که ماریاش در تمام این سال‌ها چه کشیده است. سکوتی سنگین بینشان حاکم شد.

در گوشه‌ی اتاق، عکس ریچاردش روی دیوار بود. چشمانش، همان نگاه سخت و سردی را داشت که همیشه او را لرزانده بود. الیاس جلو رفت و با انگشتش قاب عکس را لمس کرد. “ماریا، ریچارد تا آخرین روز همان آدم سخت‌گیر ماند؟”

ماریاش آهی کشید. “نه… بعد از رفتن تو، تغییر کرد. سال‌ها بعد که بیمار شد، پشیمان بود. اما دیگر دیر شده بود. همیشه می‌گفت کاش می‌توانست از تو عذرخواهی کند.”

بخشش و رهایی


الیاس حس کرد چیزی درونش فرو ریخت. همیشه ریچاردش را هیولایی بی‌احساس می‌دید، اما حالا… حالا نمی‌دانست چه احساسی داشته باشد.

ماریا بلند شد و دستی بر شانه‌ی الیاس گذاشت. “پسرم، گذشته تو را اسیر کرده است. اما تو باید ببخشی، هم خودت را، هم او را.”

الیاس اشک‌هایش را پاک کرد. برای اولین بار، حس کرد شاید واقعاً وقت آن رسیده که سایه‌های گذشته را کنار بگذارد. با صدایی آرام گفت: “ماریا… بله، وقتش رسیده.”

این داستان توسط هارمونی لند نوشته شده است

متن جستجوی خود را وارد کنید: